اولین دیتی که داشتم در سن بیست سالگی بود، یه جمعه سرد برفی اوایل زمستون ساعت دو بعد از ظهر.
بهش گفته بودم بیاد سر کوچه محل کارم، موسسه ای که نیمه وقت بعد از کلاسهای دانشگاه و بعد از ساعت اداری و گاهی هم روزهای تعطیل توش کار می کردم
اون روز جمعه هم باید می رفتم سر کار و از بخت بد سرمون هم به شدت شلوغ بود، طوریکه قرار بود بهش بگم یه ساعتی منتظر بمونه تا کارم تموم شه
شب قبل از خوشحالی و هیجان یک لحظه هم خوابم نبرده بود، واقعا حتی یک لحظه
ما خیلی اتفاقی از طریق ایمیل دانشجویی من با هم دوست شده بودیم، ماهها بود که هر روز به هم ایمیل میزدیم و من حس می کردم از ازل این آدم رو می شناختم
خیلی عجیب بود با اینکه تا حالا ندیده بودمش کوچترین استرس و نگرانی در من وجود نداشت، به طرز غیر عادی دقیقا می دونستم قراره چه کسی رو ببینم، شکی نبود که این پسر نیمه گمشده خودم بود و من اونقدر از این مسئله مطمئن بودم که حتی به این فکر نمی کردم قیافه این آدم چه طوری ممکنه باشه، اصلا فکر کردن بهش برام خنده دار بود
وقتی همزادت رو پیدا کنی دیگه چه اهمیتی داره از نظر فیزیکی چه شکلی داشته باشه؟! حتی خدا خدا می کردم با یه موجود زشت بد ترکیب روبرو بشم که ایقدر همه چیز برام پرفکت و بی نقص نباشه، بلکه یه کمی از هیجانم کم بشه و بتونم عادی رفتار کنم
در مورد ظاهر خودم کاملا مطمئن بودم با کسی طرفم که نیازی نیست به خاطرش به خودم زحمتی بدم، همون لباسهای همیشگی رو پوشیدم، یه مانتوی کوتاه مشکی با مقنعه و یه سوییشرت فیلی رنگ، یه کوله پشتی جین آبی و یه کفش مشکی، موهام هم طبق معمول اون موقعها چتری بود
حتی ته آرایش همیشگی رو هم از صورتم پاک کردم و دلم از خوشحالی می لرزید که بالاخره همزادم رو پیدا کردم و نیازی به کوچکترین ظاهر سازی ندارم، پسری که اطمینان داشتم به خاطر سادگی و اعتماد به نفس زیاد به شدت تحسینم میکنه
ساعت دو از موسسه اومدم بیرون، نفسم از خوشحالی بند اومده بود، سرم رو بلند کردم و سر کوچه رو نگاه کردم... دیدمش
تصمیم گرفتم تا رسیدن به سر کوچه نگاهش نکنم، نمی دونم چرا به سر کوچه نمی رسیدم، برف شدیدی باریده بود، پاهای من توی برف گیر می کرد و قدمهام کند شده بود، می دونستم داره نگاهم می کنه، اونقدر این راه به نظرم طولانی شده بود که اشک توی چشمهام جمع شد
بالاخره رسیدم و کنارش ایستادم، اما هیچ حرفی نزدم، پشتش به من بود اما من می دونستم اون می دونه که من کنارش هستم، مثل خودم هیجان داشت... بالاخره برگشت
اون لحظه دلم ریخت پایین...خدایا... متاسفانه همه چیز پرفکت بود و اون از نظر من جذاب ترین و دوست داشتنی ترین موجود دنیا بود.
قد خیلی بلند و جثه بزرگی داشت، یه کاپشن و شلوار پوشیده بود که به تنش گریه می کرد، موهای قهوه ای تیره صاف و یه کمی بلند و یه صورت مثلثی با ته ریش نامرتب و گونه های از سرما گل انداخته و چشمهای سبز یه کمی ناهماهنگ ولی مثل دو تا تیله براق..
شاید از نظر یه دختر فشن اون پسر شلخته و نامرتب به نظر می رسید ولی من کاملا تاییدش کرده بودم و از نظر من از این بهتر امکان نداشت
وقتی رفتم جلو که باهاش دست بدم اون ته سیگارش رو زمین انداخت و اومد طرفم ولی پای من توی برف گیر کرد و نزدیک بود سقوط کنم که دستم رو گرفت و نذاشت
ازین اتفاق خوشم نیومد چون به هیچ وجه خیال نداشتم خودمو براش لوس کنم و اولین برخوردم با یه اطوار دخترونه مسخره همراه بشه، برای همین اصلا نخندیدم و خیلی جدی توی چشمهاش نگاه کردم و براش توضیح دادم که باید یه ساعت منتظرم باشه، که اون هم بدون اینکه لحنش رنگ چاپلوسی بگیره گفت که هرچند ساعت که بخوام برام صبر می کنه
بعد از یک ساعت که دوباره همدیگه رو دیدیم با هم راحتتر شده بودیم، شروع کردیم به قدم زدن که ناگهان سرش رو بلند کرد و گفت تو واقعا مرجانی؟! گفتم آره! و چون کاملا منظورشو گرفته بودم وانمود نکردم که متعجب شدم، حتی ازش نپرسیدم چرا اینو پرسیدی.
چند روز بعد بهم گفت که انتظار نداشتم تو اینقدر قشنگ باشی و اصلا به قیافت فکر نکرده بودم
تمام بعد از ظهر و غروبی که با هم بودیم به شدت برف میومد و ما به قدری با هم صمیمی شده بودیم که خودمون هم باورمون نمی شد که برای اولین بار همدیگه رو می بینیم
وقتی آخر شب به ناچار از هم خداحافظی می کردیم پرسید: نظرت راجع به من چیه با خودت نگفتی این چه پسر گهیه؟ خندیدم و گفتم نه! گفت می شه بازم بهت زنگ بزنم؟ گفتم حتما ولی خواهش می کنم امشب نه چون دیگه انرژی ندارم
وقتی برگشتم خونه مثل جسد دراز کشیدم و خوابیدم و تا صبح از گلو درد صد بار بیدار شدم و هر بار که بیدار می شدم با یاد آوری اینکه عشقم رو پیدا کردم قلبم از جا کنده می شد
خوشبختی من دو سه ماهی طول کشید و درست مثل یه ستاره که آخرین لحظات نابودیش بیشتر از همیشه می درخشه بهترین روزهای زندگیم رو در تمام عمرم تا به امروز رقم زد
نمی خوام بگم چی به سر رابطه ما اومد و آیا من اشتباه کرده بودم که اون نیمه گمشده ام بود یا نه
ولی من هرگز به هیچ کس به این اندازه احساس نزدیکی نداشتم و هیچ وقت به اندازه اون روز خوشبخت نبودم
با اینکه این رابطه بعد از چند ماه به یک رابطه زجر آور تبدیل شد و چهار پنج سال از طلایی ترین سالهای جوونیم رو سوزوند و به یکی از بدترین حوادث زندگیم تبدیل شد ، ولی هرگز آرزو نکردم ایکاش ندیده بودمش، بارها خواب اولین قرارمون رو می دیدم و دلم برای اون روز تنگ می شد
حالا خیلی وقته که اون مثلث نازنین برای همیشه مرده و به موجودی تبدیل شده که من نمی شناسمش و علاقه ای هم به شناختنش ندارم
وقتی چند ماه پیش دیدم که توی فیس بوک منو اد کرده برای چند میکرو ثانیه با یاد آوری خاطرات گذشته قلبم ایستاد، ولی بعد یادم افتاد که من و این موجود جدید حرفی برای گفتن نداریم
حالا که فکرشو می کنم به این نتیجه می رسم.... که اگه اریک کلپتون دم دستم بود صد در صد!... صد در صد!....صد در صد! عاشقش می شدم
خدا بهم یا بهش رحم کرد!
چند روز پیش که داشتم به تاریخچه آتئیست شدنم فکر می کردم، لابلای ماجراها به دکتر ابولحسنی رسیدم
یادمه وقتی وبلاگ نویسی رو شروع کردم قصد داشتم یکی از پستهامو به یاد اون بنویسم
من نسبیت رو با شگفتی تمام سر کلاس اون آدم غریب یاد گرفتم
به قدری تحت تاثیر این درس بودم که یکشنبه ها و سه شنبه ها ساعت 8 صبح با ذهن کاملا کنجکاو وارد کلاس می شدم و احساس کسی رو داشتم که شدیدا درگیر یک داستان بسیار عجیب ولی واقعی شده
نسبیت از اون تئوری هاییه که حتی اگه راننده کامیون هم باشی یه چیزهایی ازش شنیدی و طبعا من هم قبل از گرفتن این درس یه تصویر ذهنی ازش داشتم، و علت شگفت زدگیم هم این بود که تازه می فهمیدم چه تصور اشتباهی از این درس داشتم
روزی که مفهوم واقعی اش برام روشن شد احساس کردم که نسبیت یعنی روشن شدن ابعاد زندگی از تمام زوایا، و این رو مدیون مرد قد بلند عینکی خندونی بودم که با شتاب طول و عرض کلاس رو طی می کرد و با تمام انرژی که داشت دانش کم نظیرش رو به ما منتقل می کرد و ما گیج و مبهوت و مستاصل نگاهش می کردیم و سعی می کردیم واقعیتهای تکان دهنده ای رو که تا حالا ازش غافل بودیم هضم کنیم
دکتر لابلای حرفهاش گاهی از دهنش در میرفت که داره یه خونه می سازه... شایع بود که از یکی از دخترهای ساکت و آروم دانشگاه هم خواستگاری کرده
شور زندگی و اشتیاق حرکت به جلو در چشمهاش موج می زد، چیزی که با مفاهیمی که درس می داد به شدت هماهنگی داشت و حتی آدم پوچ گرای کسل و خموده ای مثل من رو وادار می کرد از زاویه پر قدرت تری به زندگی نگاه کنم، فراتر از تقدسها و باورهای اسیر کننده راکد و هر چیزی که مانع حرکتم به سمت آزادی و رهایی می شد...
زمان زیادی از تموم شدن کلاسهاش نگذشته بود که شنیدم در راه یک اردو به همراه دانشجوهاش تصادف کرده.. جفت پاهاش قطع شده و تمام شب رو قبل از مردن زجر کشیده...
هیچوقت نمی تونم احساس خودم رو از شنیدن این خبر توصیف کنم، سعی می کردم صحنه رو تجسم کنم... ولی چیزی غیر از صورت خندونش جلوی چشمم نمیومد،
نه، این ماجرا با کاراکتری که من می شناختم هیچ تناسبی نداشت...
ازون روزها خیلی می گذره، علایق و سلیقه های من به خاطر اولویتهای کاری و شغلی تغییر کرده، سالهاست که به فیزیک و نسبیت خیانت کردم و تبدیل به یه نیمچه مهندس دست و پا شکسته برق شدم، رشته ای که به درگیری ذهنی و خلاقیت ربطی نداره و به یک سری فرمول و مفاهیم منطقی سخت و دهن صاف کن ختم می شه
اما ته قلب من اون روزها رو مثل یه صندوقچه حفظ کرده
گاهی به این فکر می کنم هیچوقت فرصت نشد بگم: آقای دکتر به خاطر اون کلاسها ازت ممنونم
هر چند که باور دارم فراسوی زمان و مکان قدر دانی من رو حس می کنی
ماسک عزیز و مهربون سلام!
تعجب کردی که اسمتو عوض کردم؟
چقدر فکر کردی تا تونستی کشف کنی چطور می شه رفت توی هیستوری اینترنتی هر کس اونم از طریق اینترانت هتل کالیفرنیا؟ اون روزی که اینو با افتخار برام تعریف کردی خیلی احساس زرنگی می کردی، نه؟
یه درصد با خودت فکر نکردی ممکنه من توی دلم بگم عجب آدم فضول و کثیفی؟
حالا که از روی علافی و فضولی و بیکاری اینجا رو پیدا کردی پس نطر منو راجع به خودت بدون،
شاید بشه با چاپلوسی و چسبیدن و ول نکردن، شوهر شکار کرد ولی نمیشه دوست حقیقی و یار غار اسیر کرد،
شاید با لبخند و محبتهای مکرر و بی مورد، بشه رفتار ظاهری اطرافیان رو تغییر داد ولی نمیشه نطر و دیدگاهشان رو عوض کرد،
کار خوبی نکردی که با سرک کشیدن پنهانی به لینکهای من اینجا رو پیدا کردی در حالیکه خوب می دونی علاقه ای ندارم به حریم خصوصی من وارد بشی، و همینطور می دونی که من هرگز اینکار رو با تو نکردم،
هیچوقت ازت متنفر نبودم و نیستم ولی، اگه به اینجا سرک نمی کشی که مخاطب من نخواهی بود، در غیر این صورت کاملا مستحق ناراحت شدن بعد از خوندن این پست هستی
و این رو هم بدون که من هر چیز دیگه ای ممکنه اینجا بنویسم، پس خودتو برای ناراحتی های بعدی آماده کن، جون من دلیلی برای مراعات کردن حال کسی که به زور سرشو توی زندگیم می کنه نمی بینم
فضولی های غریب تو راجع به من و دیگران، این فکر رو شدیدا توی سرم انداخته که نکنه دزدیدن پسورد ایمیل و فرستادن نامه های فجیع به تمام کنتاکت های مذکر توی لیستم هم کار خودت باشه....
بسیار خوب! سعی می کنم بدون مدرک قضاوت نکنم
از سرگرمیهای روزانه ات لذت ببر ، ولی یادت باشه شیطنت کردن همیشه منجر به بدست آوردن چیزهای لذت بخش نمی شه
شاید اگه هم دانشگاهیم بودی اینکارو نمی کردی، چون در اون صورت می دونستی که یه بار همچین مقابله به مثلی با مسوول مزخرف سایت کامپیوترمون کردم :)
راستش انگار بیشتر از همیشه غیر عادی شدم
ترجیح می دم توی دفتر خاطراتم بنویسم نه اینجا، این یعنی محافظه کاری، نه؟
راستی یه چیز بی ربط، مسخره نیست که تو از یکی بدت میاد ولی وقتی توی فیس بوک ادت می کنه روت نمیشه ریجکتش کنی؟
و احمقانه نیست که مدتها نتونستی یکی رو حتی در حد یه سلام علیک تحمل کنی ولی خودت میری با دست خودت ادش می کنی؟
به نظر شما من مریض نیستم؟
و پیرو همون جریان خودآزاری
می خوام دوباره برم توی همون اتاقک و در رو ببندم تا ببینم اینبار چجوری و از کجا ضربه می خورم؟
اگه موفق شدم یه قول مهم به خودم دادم اینکه: "همه چیز رو برای همیشه" فراموش کنم
اما اگه موفق نشدم دوباره بر می گردم توی همون اتاقک یا نه؟ هنوز نمی دونم
این روزها دارم سعی می کنم به روی خودم نیارم که همه درها همزمان بسته شدند و امید نفسهای آخرشو می کشه
نمی دونم شما فیلم " داستان یک سیندرلا" رو دیدین؟
اشتباه نکنین! این یه فیلم فلسفی و عمیق و مفهومی و ازین جور چیزها نیست که بخوام با افتخار ریکامندش کنم
فقط یه فیلم کمدی رومانتیک بازاری با یه مشت هنرپیشه بازاری تره که از روی داستان سیندرلا ساخته شده
نمی خوام نقدش کنم، اصل داستان هم برام جذابیت خاصی نداره
فقط نکته اینجاست که من شاید این فیلم رو پنجاه بار دیدم و هر بار وقتی دلم می گیره و این فیلم رو می بینم همه غصه هام یادم می ره و از احساس پوچی در میام!!
وقتی احساس می کنم دیگه برای بدست آوردن هیچ چیزی اشتیاق ندارم و تلاش کردن برام بی معنی می شه یه بار دیگه این فیلم مضحک رو نگاه می کنم و دوباره یادم میاد که چرا دارم ادامه میدم، اونم با دیدن یه همچین فیلمی که اکثر آدمهایی که اهل فیلم خوب دیدن هستن حتی یه بار هم برای دیدنش وقتشون رو تلف نمی کنن
ولی برای من یه انگیزه ایه برای دوباره لبخند زدن به زندگی، داشتن آرزو و تلاش برای رسیدن به شادی...
شاید به نظر برسه کار خاصی انجام نمی دم، یا لا اقل کاری که به تمرکز بالا نیاز داشته باشه
اما ذهنم به شدت درگیره، هرچند که دقیقا نمی دونم درگیر جی؟!
کاش می شد برای یه مدت نا محدود تلفن خونه و شرکت رو بکشم، موبایلم رو هم پرت کنم توی رودخونه
ولی چیزی که نمی تونم ازش فرار کنم قیافه شکست خورده و چشم های درشت و گریون خانم کنه است که هر روز جلوی چشممه و من ناچارم هر روز تکرار کنم که "قصه حماقتت رو برای من تعریف نکن"
دلم می خواد با خودم و کارهام تنها باشم
وقتی هم که نیاز به یه همصحبت داشته باشم برم توی پستوی جسد و راجع به خودمون و وضعیتمون حرف بزنیم
شاید این روزها جسد تنها کسی باشه که معاشرت باهاش آزارم نمی ده
فکر می کردم پرنس رو برای مدتی نمی بینم و می تونم یه نفسی بکشم، ولی از بخت بد مسافرت هم به تعویق افتاد،
کاش می شد از همه دنیا یه مرخصی طولانی گرفت
انگار دیگه نوشتنم هم نمی یاد
می بینی
بالاخره موفق شدم
عمیق ترین و دلنشین ترین
حرفها رو ازت بیرون بکشم
هیچ فهمیدی چه رودستی بهم زدی
محاسباتم غلط از آب دراومد
الان می فهمم
هیچوقت
با یه سیب زمینی بی رگ طرف نبودم
حالا که دیگه همه چیز رو فدا کردم
واقعیتی رو اعتراف می کنم
که برام به یه مسخره بازی تبدیل شده
دوستت دارم
لحظه ای پیدات می کنم
که دارم بهت التماس می کنم
ازم دور شی
و لحظه ای باهات همدل می شم
که اصرار دارم
ازت خداحافظی کنم
هیچ به ذهنت رسیده
التماس می کنم بری
فقط برای اینکه
بتونم برای از دست دادنت گریه کنم
با آرامش
گفتی یه روزی پیدام می کنی
هنوزم فکر می کنی
احمقی مثل من
ارزشش رو داشته باشه
کاش حداقل به روم میاوردی
که از تو بچه تر بودم
تو گمشده من بودی
کی جرات داشت
اینو بهت بگه
حالا فهمیدی که
من بدجنس نبودم
فقط احمق بودم
اولش فکر کردم بهتره صبر کنم تا این آشفتگی تموم بشه و بعد پست جدید بنویسم ولی بالاخره قبول کردم که این ماجرا به این سادگی ختم نمی شه...
دلم برای همه مون می سوزه، همگی فریب خوردیم.
من که احساس می کنم تحقیر شدم، انگار بهم تجاوز شده، نمی دونم این خشم و عصبانیتم رو چطوری خالی کنم، دلم می خواد این حیوون ها رو عصبانی کنم و کتک بخورم بلکه اینجوری بهشون نشون بدم که ما احمق نبودیم و شما نمی تونین به راحتی دروغ به این بزرگی بگین و بعد توی تلویزیون کثیفتون به ما لبخند بزنین و به حماقت بیست میلیون نفر بخندین و حتی بابت تجاوزی که کردین ازمون تشکر کنین.
این روزها کسی کار نمی کنه، از صبح همگی در حال سند و ریسیو ایمیل و اخبار به همدیگه هستیم، همه سرگردون و آشفته و عصبی از هم می پرسیم چه خبر؟! وقتی در باز می شه و کسی وارد سالن می شه دورش حلقه می زنیم، روزی چند بار به اتاق نگهبانی هجوم می بریم تا زیرنویس های تهدید آمیز شبکه خبر رو بخونیم. همه عصبانی، بهت زده و فریب خورده ایم.
عصر ها هم به خیابونها میریزیم و با صدای لرزان یه شعار نصفه نیمه می دیم که هنوز از دهنمون خارج نشده صدامون خفه می شه و از دست گرگهای دولت مثل گوسفند به این طرف و اون طرف میدویم و بعد به ترسهامون می خندیم و بهم دلداری میدیم نترسید! نترسید! اگه بدویم کتک می خوریم، اگه ندویم هم باز هم کتک می خوریم، آخرشم به توافقی نمی رسیم که چیکار کنیم امن تر می مونیم... آخه ماها آدمهای معمولی هستیم، تعلیم جنگی ندیدیم، نمی دونیم وقتی جنگجوها با باتوم برقی میفتن به جونمون چطوری باید از جونمون دفاع کنیم، کاشکی به خس و خاشاک تبدیل می شدیم که بتونیم از دست دشمن فرار کنیم...
شبها موقع برگشتن به خونه که کاری از دستمون بر نمی یاد دستهامون رو از ماشین به علامت پیروزی بالا می بریم و بهم نشون می دیم تنها نیستیم، وقتی هم که داغون و کوفته به خونه می رسیم توی اخبار می شنویم که عده ای اشرار و اغتشاشگر آرامش شهر رو بهم ریختن و واقعا نمی دونیم قیافه ماها به اشرار می خوره یا چماق به دستهایی که شبیه آدمیزاد نیستن
چند روز پیش اسامی یه سری از کشته شده ها رو فهمیدم..
حالم خیلی بده... حالم بد...
همتون خوب گوش کنید!
آقا جان! خانم جان! من نمی خوام کارمو عوض کنم! همینجا نشستم دیگه! چیکار دارین؟!
آقا جغده دیگه به من تیکه نمیندازه! کنه خانم بالاخره موفق شد به مارمولک شوهر کنه! ابزار دقیقی لعنتی هم اخراج شد!
حالا شماها هی گیر دادین و اظهار تعجب می کنین که چرا یه سال گذشته و من به کسی ایمیل نزدم آدرس قبلیمو پاک کنین، آدرس جدیدمو بنویسین!
نه آقا جان، آدرس من هنوز همون هتل کالیفرنیاست.... فقط چیزی که هست اینه که.... من احساس می کنم یه چیزی گم کردم، واسه همین اسباب کشی کردم این طرف... امیدوارم اینو به جای عوض کردن محل کارم قبول کنین...
آندر گراند هم بالاخره سعی کرده منو به رسمیت بشناسه، هر چند هنوز درست و حسابی باهام حرف نمی زنه، هرچی هم می خوام زمان حرف دادن باهاشو طولانی کنم موفق نمی شم... سعی کردم همه چیزو ببرم به سمتی که یه سیگار با هم بکشیم، اما اون بازی نمی خوره...
بهم می گه چته؟ شکست عشقی خوردی؟! من جواب نمی دم و تو دلم به خودم فحش می دم که : لعنتی چرا مردم رو گول می زنی؟! مگه شکست عشقی خوردی؟!! ولی باز جواب نمی دم...! و اونم می گه عیب نداره بزرگ می شی یادت میره...
خلاصه که بهار طولانی شده و جنون من عود کرده، پس با همین خونه جدیدم کنار بیاین... بزرگ می شم یادم میره...